خاطرات ایام نوروز...
قسمت دوم...
بعد از اتمام فیلم همه ما با حالی گرفته از سینما خارج شدیم.
چند قدمی بیشتر راه طی نکرده بودیم که ناگهان عبدالجواد گفت از ناحیه کلیه
مشکلی اساسی پیدا کرده و نیازی ضروری به یک سرویس بهداشتی دارد تا
بتواند رفع اشکال بنماید.
آنقدر مشکل حاد شده بود که بنده خدا از درد به خودش میپیچید.خلاصه به یک پاساژ
خیلی بزرگ رسیدیم و از اولین مغازه دار در ورودی پاساژ سوال پرسیدیم .
که ببخشید پاساز دستشویی دارد؟ جواب داد بله ، فقط کسی در آن داخل است شما
لطفا چند لحظه صبر کنید تا کار ایشان تمام شود. گفت چشم قربان .
عبدل رفت دم در دستشویی پاساژ و مدتی را منتظر بود بعد از اتمام 15 دقیقه با همان
حال وخیم خود برگشت.
از او سوال پرسیدیم که چه شد ، انجام نشد ، با لحنی عصبانی (فحش داد ) گفت بچه ها
سرکاری بود و اصلا پاساژ دستشویی ندارد وآنجا هم انباری بود.
بعد از کلی خندیدن به راه خود ادامه دادیم و تا جایی برای این دوست عزیز بیابیم .بعد از
پیمودن 1 کیلومتر راه از دور صدای بلندگوی مسجدی به گوش رسید و به اتفاق هم صدا
را دنبال کردیم و به مسجد رسیدیم.
عبدل خیلی خوشحال بود و با سرعت به سمت مسجد رفت و تا به خود را به سرویس بهداشتی
برساند ، اتفاق جالب اینجا بود . همین که به در مسجد رسید به یکی از آشنایان قدیم خود برخورد
و ختم پدر دوست قدیم عبدل بود ، عبدل هم مجبور شد تا در مراسم با همان حال خود شرکت کند
ما هم با او به داخل مسجد رفتیم . همین که نشستیم چای آوردند و ما به چهره پریشان عبدل
می نگریستیم که با دیدن چای انگار زهر آورده اند تا میل کند.
عبدل چای را خورد و مشکلش دو چندان شد و بعد از مدتی ....
دیگه آخرش رو نمی گم چی شد...
ادامه دارد...
پاینده باشید
